این داستان بر اساس یک گزارش واقعی است / آنچه می‌خوانید از یک داستان به شما نزدیک تر است…

(قسمت دوم)

“من اصالتا شاهین شهریم. سال ۵۷ آمدم کرمانشاه. همین جا این مغازه رو گرفتم و مشغول قنادی شدم. سه بار ازدواج کردم. از زن اولم پرویز به دنیا آمد. سال ۸۴ با زن اولم به مشکل خوردم که نمی‌خوام بازش کنم. ولی بعد از اون نشد که با هم زندگی کنیم. یعنی نخواستم و طلاقش دادم. پرویز رو نامادریش بزرگ کرد. اما نه مثل این نامادری‌ها که می‌گن. خیلی به او محبت می‌کرد. مثل پسرش دوستش داشت. پرویز هم رفتارش خیلی خوب بود. من نان حلال بهش دادم. شیر پاک خوردس. پرویز اهل درس و مدرسه نبود. تا کلاس هشتم خواند و تقریبا ولش کرد. یک رفیقی داشت که ای کاش مرده بود و با او رفاقت نمی‌کرد. با فرزاد خیلی جیک تو جیک شده بود. خدا ازش نگذره، انداخته بود توی فکر پرویز که خارج از ایران همه چیز هست. پرویز هم دیوانه خارج رفتن شده بود. خیلی بهش اصرار کردیم که نرو. ولی مانعش هم نشدیم. درس که نخوانده بود. شاید اونور براش بهتر بود. البته اون وقتا اینطور فکر می کردم. ولی الان می‌گم بد خودمان بهتر از خوب اوناس.”

من داستان برایم جذاب شده بود. فقط می شنیدم وحرفی نمی‌زدم. آقا کامل حرفش راقطع کرد و گفت: یکی دیگه بریزم مشغول باشی. نان خامه‌ای را که خورده بودم مغزم ادب و آداب یادش آمده بود. گفتم: ممنون، زحمت نکشید، تعارف می‌کردم.

یک چای دیگر ریخت و ادامه داد: “فرزاد به پسرم می‌گفت آشنا داره. به خودم آمدم دیدم پسرم وسایلش رو جمع کرده و رفته. از اون روز تا یک سال ازش بی‌خبر بودیم. من MS دارم، اون وقتها خاموش بود اما بعد از رفتنش فعال که چه عرض کنم شعله‌ور شد. به همینجا ختم نشد و سکته هم کردم، حال خوبی نبود. هنوزم آثارش روی یه طرف صورتم پیداس.

قاچاقی برده بودنش از مرز عراق. می‌ترسیدم به کسی خبر بدم. ولی چاره‌ای نبود. باید پیگیر می‌شدم. کلانتری رفتم. آگاهی رفتم. خبری نشد که نشد. آخرش رفتم اداره اطلاعات کامیاران و جریان رو براشان گفتم. چند وقتی طول کشید، زمانش یادم نیست. اما یادم هست که از وزارت امور خارجه تماس گرفتند. گفتند پرویز تو شهر بتریس ترکیه زندانیه. هم خوشحال بودم که زندس هم ناراحت که زندانه و هم متعجب که چطور سر از زندان دراورده اونم ترکیه؟! پیگیر که شدم فهمیدم پرویز رو به عنوان عضو گروهک پ‌ک‌ک گرفتن. اصلا باورم نمی‌شد. پرویز فقط ۱۷ سالش بود. بچه ۱۷ ساله و چه به گروهک تروریستی؟ اصلا پرویز می‌خواست بره خارج کار کنه!

گفتن ترتیبی دادن تا با پرویز حرف بزنم. کمی معطل شدم تا زنگ زد. از زندان تماس می‌گرفت. تا گوشی رو برداشتم هر دو زدیم زیر گریه.

اینجا هم که یادش آمد دستش را روی پیشانی سایه‌بان چشمانش کرد. فقط یکی دو قطره‌ای که روی ریش‌هایش مثل شبنم نشسته بود خبر از حال بارانی چشم‌هایش می‌داد. دستی روی شانه‌اش کشیدم و گفتم: می‌خواید بقیه رو بذاریم برا بعد؟ اشکش را که پاک کرد گفت: نه و ادامه داد:

“بهش گفتم چه شده؟ تو تو ترکیه چکار می‌کنی؟! جریان این پ‌ک‌ک چیه؟ گفت فرزاد دروغ گفت!!!. لعنتی عضو پ‌ک‌ک بود. کارش فریب و جذب دخترا و پسرای کُرده، بعضی‌ها رو با دروغ و وعده و وعید بعضی‌ها رو هم با شعارهای عوام فریبانه گول می‌زنه و از مرز خارج می‌کنه تا عضو گروهکشون کنن. اینا از این مامورها کم ندارن. می‌گفت وقتی خواستیم از مرز خارج بشیم دست و پا و دهنمون رو بستن. من تنها نبودم. ما رو انداختن روی الاغ و حرکت کردن. وقتی به محل قرار رسیدیم ما را فروختن و پولشان رو گرفتن. چند وقتی اسیر بودیم. اونایی که پشیمان شده بودن پلتفرم میشدن و با تحدید و شکنجه سعی می‌کردن که راضیشون کنن اونایی که اصلا راضی نمیشدن رو کسی خبر نداره که چه بلایی سرشون می اومد البته بعضی‌هاشون رو مثل من برای مبادله و امتیاز گرفتن با ترکیه مبادله یا بهتر بگم معامله می‌کردن. اونایی هم که مایه‌اش رو داشتن با وعده و وعید و تحریک احساسات ناسیونالیستی خام می‌کردن. بعد از این مرحله افراد باقی مانده رو بعد از دسته بندی و ارزشگزاری میفرستادن برای شستشوی مغزی و بعد هم آموزش نظامی و در آخر هم یک جنگ بی‌سامان و بی‌پایان …

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی