این داستان بر اساس یک گزارش واقعی است / آنچه می‌خوانید از یک داستان به شما نزدیک تر است…

(قسمت سوم)

صدای حق حقم از پشت گوشی مسیر صحبتش رو عوض کرد و گفت بابا جان نگران نباش اینجا وضعم خوبه فقط نمی‌دانم چرا از بند عمومی جدام کردن و تو یه سلول با تخت و تلویزیون و یخچال نگهم داشتن.”

آقا کامل سری تکان داد و گفت: نمی‌دانم اینارو برا دلخوشیم می‌گفت یا نه. ولی هرچی هست درد و بلاشون بخوره تو سر پ‌ک‌ک، گروهک حتی خبری نداد که پسرمون رو برده. اما حداقل تو زندان ترکیه هر دوشنبه اجازه داره زنگ بزنه و با من مادرش یعنی همون نامادریش حرف بزنه. بیچاره نامادریش. هر روز عکساش را نگاه می‌کنه و اشک می‌ریزد. یکی دو جای عکسای پرویز به خاطر اشکاش بهم ریخته. داریم دق می‌کنیم. مادرش الان باید براش خواستگاری می‌رفت.

بازهم اشک مهلتش نداد. کمی صبر کردم و گفتم: اقدامی هم برا آزادیش کردین؟ “اول آهی کشید و بعدش گفت: چندین بار به وزارت خارجه شکایت کردم. بی نتیجه بود. به هر جایی و هر کسی گفتم.

پرویز ارشد اولاد منه. الان ده ساله که تو کشور غریب زندانیه. باید بیست و هفت-هشت سالش شده باشه. اگه بود براش زن گرفته بودم. نوه داشتم. خدا ازشان نگذره که پسرم رو ازم گرفتن. شب‌ها خوابش رو می‌بینم و از خواب که می‌پرم گریه می‌کنم. والله اگه هرکدامشان به دستم بیفتنه خودم می‌کشمش. اینا از حیوان پست‌ترن. اینا می‌خوان نسل کوردا رو ریشه‌کن کنن.”

بلند شدم و کمی آب از داخل سالن برایش آوردم. لیوان آب را که گرفت، دستانش می‌لرزید. گفتم: کسی رو می‌شناسی که اونم تجربه تلخی مثل شما داشته باشه؟ آب که از گلوش که پایین رفت مثل اینکه چیزی گیر کرده باشد صدا داد و بعد گفت: “از ما بدتر هم هست. حالا من و مادرش با هم گریه می‌کنیم ولی کسایی رو می‌شناسم که بینشان اختلاف افتاده. زن و شوهر دارن از هم جدا می‌شن. هر روز دعوا دارن سر اینکه تقصیر کدومشون بوده که پسرشون سر از ناکجا آباد درآورده. نمونه‌اش همین آقا جلیل. اوضاعش از ما خیلی بدتره. حتی نمی‌دانه پسرش زنده است یا مرده. “

ناگهان سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد. سرش را آرام بلند کرد و یک نگاهی به چشمانم انداخت، نگاهی ملتمسانه که اگر به سنگ می‌انداخت آب می‌شد. آرام و لرزان گفت: می‌تونی کاری براش کنی؟ سرم را به نشان خجالت پایین انداختم، با همان دست‌های لرزان زیر چانه‌ام را گرفت و سرم را بلند کرد و ادامه داد: حداقل این رو چاپش کن. لبخندی زدم. دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم: حتما.

وسایلم را جمع کردم خدا حافظی کردم. جلوی در یک جعبه از همان نان خامه‌ای‌ها برایم گذاشته بود. آنقدر فکرم مشغول پرویز و بچه هایی که زندگیشان را از دست می دهند بود که نمی‌دانم چطور جلوی درب خانه رسیدم. وارد که شدم طبق معمول رفتم سراغ مرغ عشقم. کف قفس افتاده بود. تنها توی قفس دق کرده بود.

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


قالب وردپرسدانلود رایگان قالب وردپرسپوسته خبری ایرانیقالب مجله خبریطراحی سایتپوسته وردپرسکلکسیون طراحی